|
زیارلو هر چی بخوای هست
| ||||||
|
صبح با آواز پرنده ناشناسی از خواب بیدار میشم . تا حالا صداش رو نشنیدم ،اما به طرز عجیبی گیرا و قشنگه ،از پنجره بیرون رو نگاه میکنم شاید اثری ازش ببینم ،اما هیچی نمی بینم ، هنوز آوازش رو میشنوم و دقایقی بعد ...فکر میکنم پر زد و رفت . دوست شما همان دعای شما ست که مستجاب شده است. مزرعه ی شماست که در آن با عشق دانه می کارید و با شُکر درو می کنید . سفر ه ی طعام و شعله ی آتشدان شماست.زیرا با گرسنگی نزد او می آیید ودر کنارش آرامش می جویید . وقتی دوست شما از ضمیر خویش سخن می گوید . شما را نه هراس آن باشد که گویید ،"چنین نیست" ونه دریغ باشد که گویید،"آری چنین است" وهنگامی که او سکوت می کند قلب شما از گوش کردن به آوای قلب او باز نمی ایستد .زیرا در اقلیم دوستی همه ی آرزوها ،همه ی اندیشه ها و انتظارات بی هیچ کلمه ای به دنیا می آیند و میان دو دوست تقسیم می شوند ،با شادی ونشاطی که در زبان نمی گنجد .وقتی از دوست جدا میشوید غمی به دل راه نمی دهید،زیرا آنچه را که شما در او بیش از همه دوست می دارید ای بسا که در جدایی بهتر در چشم شما جلوه کند ،چنا نکه کوه نورد وقتی از دشت به کوه می نگرد آنرا بهتر میبیند .وخوشتر آنکه در دوستی هیچ مقصودی در میان نباشد مگر آنکه روح شما ژرفتر وعظیم تر زیرا اگر عشق در پی چیزی جز کشف اسرار عشق باشد ،به حقیقت عشق نیست بلکه دامی است که آدمی میگسترد و در آن صیدی جز کا لای بیهوده نمی افتد . وبگذار بهترین بخش هستی تو از آن دوست تو باشد. اگر او دریای وجودت را هنگام جزر آب دیده است ،بگذار در مد آب نیز آنرا تجربه کند. زیرا اگر دوستت را بدان خاطر بخواهی که ساعات خود را در صحبت او بر باد دهی بهره ی آن دوستی چه خواهد بود؟ پس در صحبت او ساعاتی را بجوی برای زیستن ( نه کُشتن ) . زیرا دوست برای آن است که نیاز تو را برآورد نه تهی بودنت را پُر کند .وبگذار که در پیوند شیرین دوستی خنده و شادی باشد و شریک شدن در لذتهای یکدیگر. زیرا در شبنم نکته های ظریف و کوچک دل آدمی صبح خود را می یا بد و تازه و با طراوت می شود پیامبر اثر جبران خلیل جبران مردی که اشتباهات کوچک زن را نبخشد هرگز از فضیلت های متعالی او لذت نخواهد برد. هنگامی که جسم وروحم از عشق یکی شد ،تولدی دوباره یافتم. فراموش کردن آیا نوعی آزادی نیست؟ به سحر نمی توان رسید مگر با گذر از شب. هنگامی دو زن با یکدیگر حرف می زنند ،تقریبا هیچ می گویند . ولی وقتی یک زن،تنها سخن می گوید، زندگی را آشکار می کند. عشق وتردید هرگز در کنار یکدیگر قرار نمی گیرد. اگر قلبت همچون آتشفشان است چگونه انتظار داری بر دستهایت گلی بروید؟ چه انسان شریفی است آن کس که نمی خواهد نه ارباب باشد نه برده. زاهد کسی است که به دنیای جزئیات پشت کرده تا بتواند بی وقفه از کل دنیا لذت ببرد. به فردا میندیشید و در امروز درنگ کنید ،چرا که شگفتی امروز کافی است. اگر زیبایی را آواز دهی حتی در تنهایی بیا بان گوش شنوا خواهی یافت. بشریت رودخا نه ای نورانی است که از دره های خلقت تا اقیانوس ابدیت جاری است. اگر چیزی از زندگیت می خوای
اگر واقعا چیزی وجود داره توی زندگیت که با تمام وجود بخوایش اول از همه پاک و تمیزش کن و بذار جلو روت ببین چیه ، واقعا چه شکلیه ، بشناس چیزی رو که می خوای . بهش فکر کن ، چه جوری میشه بدستش آورد ، چه راهی چه مسیری . بپرس ، مشورت بگیر . شاید خیلی دم دست تر از اون چیزی که تا حالا فکر می کردی باشه . پاشو ، اگر چیزی رو واقعا میخوای و دائم توی کله اته بلندشو و راه بیفت تا بدستش بیاری . اگر نمیخوای کاری بکنی پس بشین سرجات صداتم درنیاد. (با عرض پوزش ، من واقعا معذرت میخوام اما ) گور پدر بقیه . حرفها و نظرها و فکرای دیگرون رو بنداز سطل آشغال . زندگیه توئه به نقلعلی و قمرتاج چه ربطی داره . وقتی میخوای شروع کنی بعضی اوقات این فکر میاد توی ذهن آدم که اگر همه این کارا رو کردم و نشد چی : قال ربکم ادعونی استجب لکم ..... و پروردگار شما گفت بخواه تا برایت برآورده کنم .... 59 غافر
کارگران مشغول به کار در مراکز تولید نایلونهای مشکی رنگ، مبتلا به انواع بیماریهای ریوی، پوستی و سرطانهای رایج هستند.
به گزارش «جهان»، نایلونهای مشکی که برای استفاده شهروندان در اختیار آن ها قرار می گیرد، کاملا" غیر بهداشتی و سرطان زا است. کارگران مشغول به کار در مراکز تولید اینگونه نایلون ها مبتلا به انواع بیماری های ریوی، عصبی، پوستی و سرطان های رایج هستند. یک سرپرست مرکز تولید نایلونهای مشکی در گفت و گو با«جهان»، گفت: این نایلون های مشکی ترکیبی از خون خشک شده، نایلون های اجساد سردخانه ها، لباس های به جا مانده از اجساد تصادف ها و انواع زبالههای کثیف است.
وی افزود: متأسفانه هم خودم مبتلا به سرطان شده ام و هم تمام کارگرهای من مبتلا به انواع بیماریها شده اند. این سرپرست مرکز تولید نایلون های مشکی خاطرنشان کرد: من به طور کامل تولید این نایلون ها را کنار گذاشته ام و فکر می کنم بیماری سرطانم جریمه این عمل خلافم بوده است. وی گفت: پس از مدت چند سال کار مداوم برای تولید این نایلون ها اکنون 2 تا 3 بار در روز خون بالا می آورم و خود را در چنگال مرگ می بینم. وی در پایان با اشاره به اعلام وزارت بهداشت مبنی بر غیر بهداشتی بودن این نایلونها، گفت: با این وجود تا امروز هیچ گونه نظارت جدی از سوی وزارت بهداشت برای جلوگیری از تولید و توزیع این نوع مواد خطرناک صورت نگرفته است ، اما امیدوارم وزارت بهداشت به طور جدی این مسئله را پیگیری کرده و بساط آن را جمع کند . یکی از راهبان صومعه ی اسکتا مرتکب خطای زشتی شد، وبرادران خردمند ترین زاهدان را فرا خو اند ند تا درباره ی او داوری کند. راهب خردمند مایل نبود بیا ید، اما گروه برادران چنان اصرار داشتند، که سرانجام موافقت کرد. اما پیش از آن که جایگاه خود را ترک کند، سطلی را برداشت و در کف آن چند سوراخ ایجاد کرد. بعد آن را پر از ماسه کرد و به سمت صومعه راه افتاد. کشیش اعظم متوجه سطل شد و پرسید برای چه آن را آورده است. زاهد گفت:آمده ام تا درباره ی دیگری داوری کنم. گناهان من همچون ماسه های درون این سطل پشت سرم روان اند.اما از آنجا که به پشت سرم نمی نگرم و نمی توانم گناها نم را ببینم، می توانم درباره ی دیگری داوری کنم. راهبان بی درنگ تصمیم گرفتند جلسه ی محاکمه را ادامه ندهند. از کتاب مکتوب اثر پا ئو لو کو ئلیو پسر کوچکی ، روزی هنگام راه رفتن در خیابان، سکه ای یک سنتی پیدا کرد. او از پیدا کردن این پول بدون هیچ زحمتی، خیلی ذوق زده شد. این تجربه باعث شد که او بقیه روزها هم با چشمهای باز سرش را به سمت پایین بگیرد (به دنبال گنج) او در مدت زندگیش 296 سکه 1 سنتی،48 سکه 5 سنتی، 19 سکه ی10 سنتی، 16 سکه ی25 سنتی، 2سکه ی نیم دلاری و یک اسکناس مچاله شده 1 دلاری پیدا کرد.یعنی در مجموع 13 دلار و26 سنت پیدا کرد. ولی در برابر به دست آوردن این13 دلارو 26 سنت، او زیبایی دل انگیز 31369 طلوع خو رشید، درخشش157 رنگین کمان و منظره درختان افرا در سرمای پاییز را از دست داد. او هیچگاه حرکت ابرهای سفید را بر فراز آسمانها در حالی که از شکلی به شکل دیگر در می آمدند را ندید. پرندگان در حال پرواز ، درخشش خور شید ولبخند هزاران رهگذر، هرگز جزئی از خاطرات او نشد. براستی این سکوت چیست؟چرا ما برای اینکه چیزی نمیدانیم سکوت میکنیم ؟(اشاره دارد به خودم!!!!) برای آنکه به آرامش برسیم سکوت می کنیم حتی بعضی وقتها از شدت هیجان و احساسات زبان دیگر یاری انتقال حس ما نمی شود ما سکوت می کنیم و لبخند یا اشک یا بوسه را جایگزین آن می کنیم؟ براستی اگر در موسیقی سکوت و ضرب وجود نداشت چه فاجعه ای بوجود می آمد؟آیا خداوند هم سکوت می کند؟ چرا من باید بعد از نه ماه آشنایی با شفا خودم رو معرفی کنم؟اصلا سکوت خوب است یا بد ؟...... 17- نوشته تیرانفگر امسال هم چون سال ِ گذشته موسم ِ آمدنش فرا رسید. ای خدای ِ نزدیکتر از رگ ِ گردن به من.. "وقتی توی یه شهر شلوغ و پر از دود و خستگی زندگی میکنی دیدن بارون یا یه تیکه ابر زیبا از بالای آجرهای دیوار ، یا یه دونه ستاره کوچولو که نمی دونم چه جوری توی این همه دود و دم هنوز جلوه گری میکنه ، غنیمته.. "
بالاخره و بعد از مدتها بحث و جدل، با رانندگی زنان در عربستان موافقت شد. شرایط عبارتند از: الف: شرائط عمومی
-۱ زن راننده حداقل 30 سال سن داشته باشد
ب:دستورالعملهای اجرایی مسولان
-1 ایجاد بخش راهنمایی و رانندگی زنان ویژه رسیدگی به مزاحمتها و تعدی به رانندگان زن و پاسخ به تماسها ج:جرائم متخلفان
الف:عمومی: در صورت انجام هرگونه عمل مخالف با آداب وسنن و شرع از سوی رانندگان زن
بارون میباره ، صدای نم نم بارون که بنظرم یکی از بهترین سمفونی های دنیاست همه جا رو پر کرده اما من فقط صداش رو میشنوم و برخورد قطراتش رو با روحم احساس میکنم خدا کنه همینطور بباره ، خدا کنه همه زشتی ها و سیاهی ها ، تمام گرد و غبار رو با خودش ببره ، خدا کنه بباره . بارون که میاد دل آدم آروم میگیره انگار مطمئن میشی که تمام سیاهی ها پاک میشن از صورت آسمون . دوباره آبی ، آبی ، آبی ...، پاک ِ پاک از هر غبار وقتی اون نقاب سیاه رو از صورتش برمیداره ، قشنگتر میشه وقتی توی یه شهر شلوغ و پر از دود و خستگی زندگی میکنی دیدن بارون یا یه تیکه ابر زیبا از بالای آجرهای دیوار ، یا یه دونه ستاره کوچولو که نمی دونم چه جوری توی این همه دود و دم هنوز جلوه گری میکنه ، غنیمته با بارون آدم احساس زنده بودن میکنه ، انگار طبیعت هنوز در شهر ما جریان داره ، بارون به نظر، تنها میراث طبیعت ِ که برا ی شهر آلوده ی ما باقی مانده . ایکاش من هم میتونستم تمام لایه های وجودم رو به زیر بارون ببرم ، کاشکی بشه ... خدا رو شکر به خاطر هر دانه اش هزاران بار شکر این باران زیبا خبر از بارانی میده که بر جانها میباره ، بارانی که جانها را برا ی همیشه در ترنمی خوش باقی میگذارد و زمین وجودمان را تر میکند ، انگار بارن میدونه چی میگم ، داره تندتر از پیش میباره .زمزمه میکنم : به صحرا شدم عشق باریده بود و زمین تر بود ، آنچنان که پای بر برف فرو میشود بر عشق فرو میشد بگذار فکر کنم باران برا ی من میبارد و صبح روشنی اش را به چشمانم میبخشد بگذار خیال کنم، باد، دست به موهایم میکشد و غنچه های نیمه باز به من نگاه میکنند بگذار خیال کنم .... یک مردِ روحانی، روزی با خداوند مکالمه ای داشت: "خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟"
خداوند آن مرد روحانی را به سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها را باز کرد؛ مرد نگاهی به داخل انداخت. درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن یک ظرف خورش بود؛ و آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد.!
افرادی که دور میز نشسته بودند بسیار لاغر مردنی و مریض حال بودند. به نظر قحطی زده می آمدند. آنها در دست خود قاشق هایی با دسته بسیار بلند داشتند که این دسته ها به بالای بازوهایشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پُر کنند. اما از آن جایی که این دسته ها از بازوهایشان بلند تر بود، نمی توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند..
مرد روحانی با دیدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگین شد. خداوند گفت: "تو جهنم را دیدی!"
آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد. آنجا هم دقیقا مثل اتاق قبلی بود. یک میز گرد با یک ظرف خورش روی آن، که دهان مرد را آب انداخت!
افرادِ دور میز، مثل جای قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و تپل بوده، می گفتند و می خندیدند. مرد روحانی گفت: "نمی فهمم!"
خداوند جواب داد: "ساده است! فقط احتیاج به یک مهارت دارد! می بینی؟ اینها یاد گرفته اند که به همدیگر غذا بدهند، در حالیکه آدم های طمع کار تنها به خودشان فکر می کنند!"
این وبلاگ مطلب را ازجای دیگری نقل می کند و مسئولیت منبع علمی ودینی مطلب با نویسنده ی اصلی است
|
| |||||
| [ طراحی : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] | ||||||