زیارلو
هر چی بخوای هست
قالب وبلاگ
لوگوی وبلاگ

زیارلو
آخرین مطالب

آموزش زبان انگلیسی در خواب آموزش زبان انگلیسی در خواب
با ضمیر ناخودآگاه خود به آسانی زبان یاد بگیرید
مشاهده شبکه های دنیا
بدون نیاز به هزینه‌های اضافی فقط با این نرم‌افزار  تمام شبکه ها را ببینید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
[ سه شنبه 28 خرداد ماه سال 1387 ] [ 10:57 ] [ محمدرضا ]

صبح با آواز پرنده ناشناسی از خواب بیدار میشم . تا حالا صداش رو نشنیدم ،‌اما به طرز عجیبی گیرا و قشنگه ،‌از پنجره بیرون رو نگاه میکنم شاید اثری ازش ببینم ،‌اما هیچی نمی بینم ، هنوز آوازش رو میشنوم و دقایقی بعد ...فکر میکنم پر زد و رفت .
با خودم فکر میکنم حتی نایستاد تا ازش تشکر کنم یا اصلاً براش مهم بود کسی آوازش رو بشنوه یا نه ؟
این پرنده کوچولو ، اومد لب پنجره ،‌آوازش رو سر داد .بعد هم پر زد و رفت ...

ساعت 7 صبح ِ یک روز بهاری .توی کوچه قدم میزنم ، کوچه خلوت و تمیزه ، معلومه که همین الان جارو خورده .خنکای صبح همراه قطرات ریز بارون به صورتم میخوره ،‌چشمامو میبندم ...چه لذتی داره ...از پیچ سر کوچه که رد میشم ،‌پیرمرد رو میبینم که داره آروم آروم برگها و گرد و خاک رو جارو میکنه ، جلوتر که میرم صدای زمزمه اش رو میشنوم ...ببار ای بارون ببار ...با دلم گریه کن خون ببار ..به سرخی لبای سرخ یار ...به یاد عاشقای این دیار ...بهر لیلی چو مجنون ببار ای بارون ...
با خودم فکر میکنم: حتماً صبح قبل از اینکه خورشید بزنه بیدار شده تا الان همه ی کوچه رو پاک ِ پاک کرده .
چند تا بچه و نوه داره و آیا حقوقش کفاف زندگیش رو میده ؟.زندگی بهش سخت میگذره یا نه ؟
یه این فکر میکنم که چقدر دلش زنده س که توی این تهرون آلوده و کثیف اینطور طبعش لطیف مونده و هنوز هم موقع کار ، اونهم کاری به این سختی و طاقت فرسایی زیر لب آواز میخونه
.بهش میگم : خدا قوت .میگه : سلامت باشی جوون . و من لبخند میزنم .


سر کار همه چی مثل همیشه س ،‌همون کارا ،‌همون آدما. از فکر پرنده و اون پیرمرد بیرون نمیام ، نشستم پشت میز و دستم ُ زدم زیر چونه ام و به زهرا خانم که داره گردگیری میکنه و وسایل آزمایشگاه رو مرتب میکنه نگاه میکنم .ازش میپرسم : زهرا خانم ! به نظرت زندگی قشنگه ؟
میگه : باید قشنگش بکنی مادر جان . یادم میاد که برام گفته بود تو پرورشگاه بزرگ شده و هیچ وقت مادر نداشته و دقت که میکردم ، هر موقع میخواست با صمیمیت با کسی حرف بزنه مامان جان صداش میکرد . بهش میگم :‌سخته ؟ میگه : آره . گاهی دستم درد میگیره
. آروم میگم : منظورم زندگی بود .
میشنوه و میگه : خب همینا زندگیه دیگه .
میگم : آره راست میگی .

دلم گرفته ، عصر موقع برگشت به خونه تصمیم میگیرم کمی راهم رو دور کنم تو پارک قدم بزنم .بدون هدف راه میرم ،‌چشمم به پسر بچه ای میافته که داره واکس میزنه ، به نظر پنج –شش ساله میاد . یه عالمه واکس و برس و چند جفت کفش جلوش گذاشته و یکی از کفش ها رو با دقت تموم داره واکس میزنه. روی نیمکت کناری میشینم و نگاش میکنم ، حواسش بهم نیست ،‌اشعه های تند آفتاب به سر و صورتش میخوره و حسابی عرق کرده ، هر از چند گاهی با دستمال سیاه و خاکیش عرق پیشانی اش رو پاک میکنه و موهای لخت قهوه ایش رو از صورتش کنار میزنه ،‌خوب تماشایش میکنم ، صورتش از گرما سرخ شده و چشمهاش ،‌وقتی یکدفعه نگاهم کرد ؛ چقدر معصوم بودند. تو چهره اش رنج و سختی موج میزد.
بهش لبخند زدم ،‌نگاه غریبی بهم میکنه و دوباره سرگرم واکس زدن میشه
.با خودم میگم : خیلی زوده براش که توی پنج سالگی بفهمه زندگی چقدر سخته ، خیلی زوده...و شانه هاش برا ی حمل این بار چقدر کوچک هستند .میرم از بوفه کناری دو تا بستنی میخرم ،‌کنارش روی جدول میشینم .
میگه : واکس میخوای بزنی ؟
میگم : نه ! بستنی میخوری ؟
با تردید و شک و کمی اخم بهم نگاه میکنه . حتماً فکر میکنه نسبت بهش احساس ترحم دارم .نمی دونم تو کله ی کوچیکش چی میگذره .عینک آفتابی ام رو بر میدارم و مستقیم به چشمانش نگاه میکنم لبخند میزنم و بهش میگم : بیا با هم بستنی بخوریم ، تو تابستون حال میده !
خنده اش میگیره و بستنی رو ازم میگیره و با هم شروع میکنیم به لیس زدن بستنی قیفی هامون .
یه کم سر به سرش میذارم .میگم شبیه عمونوروز شدی .میپرسه : عمو نوروز کیه ؟ و من براش تعریف میکنم که عید چیه ؟ عمو نوروز کیه ؟ برا ش داستان ننه نقلی رو میگم که وقتی تو زمستون گردنبندش پاره میشه مرواریداش از آسمون میریزه زمین و برف میشه ....
دیگه بفهمی نفهمی با هم رفیق شدیم برام از مادرش میگه که مریضه و اینکه افغانی هستند و نمی تونند مادرشون رو ببرن بیمارستان و نمی تونه مدرسه بره .میگه دوست دارم برم مدرسه خوندن نوشتن یاد بگیرم .
بهش میگم مطمئنم میتونی بری . از خواهرش میگه که گلیم میبافه تا خرج زندگیشون رو در بیاره .
موقع خداحافظی بهش میگم : شاید دوباره همدیگه رو تو پارک ببینیم و دستم رو تکان میدم ،‌هنوز چند قدمی بر نداشتم که بلند صدا میزنه : خانم !. برمیگردم .
میگه : هر موقع خواستی، کفشاتو بیار واکس بزنم
.میگم : باشه . ولی کفشام سفیده ، واکس سفید داری ؟ و زود صورتم رو بر میگردونم تا اشکامو نبینه .
عینکم رو به چشمم میزنم و تند تند قدم برمیدارم .

دلم شاد شده .شادی دل ِ اون پرنده ی خوش آواز ،‌پیرمرد زنده دل و دوست تازه ی کوچولوم دل ِ من رو هم شاد کرده
.با خودم فکر میکنم زندگی چقدر سخته و چقدر آسون . چقدر دور و چقدر نزدیک ...


[ سه شنبه 28 خرداد ماه سال 1387 ] [ 00:25 ] [ محمدرضا ]

دوست شما همان دعای شما ست که مستجاب شده است. مزرعه ی شماست که در آن با عشق دانه می کارید و با شُکر درو می کنید . سفر ه ی طعام و شعله ی آتشدان شماست.زیرا با گرسنگی نزد او می آیید ودر کنارش آرامش می جویید . وقتی دوست شما از ضمیر خویش سخن می گوید . شما را نه هراس آن باشد که گویید ،"چنین نیست" ونه دریغ باشد که گویید،"آری چنین است" وهنگامی که او سکوت می کند قلب شما از گوش کردن به آوای قلب او باز نمی ایستد .زیرا در اقلیم دوستی همه ی آرزوها ،همه ی اندیشه ها و انتظارات بی هیچ کلمه ای به دنیا می آیند و میان دو دوست تقسیم می شوند ،با شادی ونشاطی که در زبان نمی گنجد .وقتی از دوست جدا میشوید غمی به دل راه نمی دهید،زیرا آنچه را که شما در او بیش از همه دوست می دارید ای بسا که در جدایی بهتر در چشم شما جلوه کند ،چنا نکه کوه نورد وقتی از دشت به کوه می نگرد آنرا بهتر میبیند .وخوشتر آنکه در دوستی هیچ مقصودی در میان نباشد مگر آنکه روح شما ژرفتر وعظیم تر زیرا اگر عشق در پی چیزی جز کشف اسرار عشق باشد ،به حقیقت عشق نیست بلکه دامی است که آدمی میگسترد و در آن صیدی جز کا لای بیهوده نمی افتد . وبگذار بهترین بخش هستی تو از آن دوست تو باشد. اگر او دریای وجودت را هنگام جزر آب دیده است ،بگذار در مد آب نیز آنرا تجربه کند. زیرا اگر دوستت را بدان خاطر بخواهی که ساعات خود را در صحبت او بر باد دهی بهره ی آن دوستی چه خواهد بود؟ پس در صحبت او ساعاتی را بجوی برای زیستن ( نه کُشتن ) . زیرا دوست برای آن است که نیاز تو را برآورد نه تهی بودنت را پُر کند .وبگذار که در پیوند شیرین دوستی  خنده و شادی باشد و شریک شدن در لذتهای یکدیگر. زیرا در شبنم نکته های ظریف و کوچک دل آدمی صبح خود را می یا بد و تازه و با طراوت می شود

پیامبر اثر جبران خلیل جبران

[ سه شنبه 28 خرداد ماه سال 1387 ] [ 00:24 ] [ محمدرضا ]

مردی که اشتباهات کوچک زن را نبخشد هرگز از فضیلت های متعالی او لذت نخواهد برد. 

هنگامی که جسم وروحم از عشق یکی شد ،تولدی دوباره یافتم.

فراموش کردن آیا نوعی آزادی نیست؟

به سحر نمی توان رسید مگر با گذر از شب.

هنگامی دو زن با یکدیگر حرف می زنند ،تقریبا هیچ می گویند . ولی وقتی یک زن،تنها سخن می گوید، زندگی را آشکار می کند.

عشق وتردید هرگز در کنار یکدیگر قرار نمی گیرد.

اگر قلبت همچون آتشفشان است چگونه انتظار داری بر دستهایت گلی بروید؟

چه انسان شریفی است آن کس که نمی خواهد نه ارباب باشد نه برده.

زاهد کسی است که به دنیای جزئیات پشت کرده تا بتواند بی وقفه از کل دنیا لذت ببرد.

به فردا میندیشید و در امروز درنگ کنید ،چرا که شگفتی امروز کافی است.

اگر زیبایی را آواز دهی حتی در تنهایی بیا بان گوش شنوا خواهی یافت.

بشریت رودخا نه ای نورانی است که از دره های خلقت تا اقیانوس ابدیت جاری است.

[ سه شنبه 28 خرداد ماه سال 1387 ] [ 00:22 ] [ محمدرضا ]
اگر چیزی از زندگیت می خوای
اگر واقعا چیزی وجود داره توی زندگیت که با تمام وجود بخوایش
اول از همه پاک و تمیزش کن و بذار جلو روت ببین چیه ، واقعا چه شکلیه ، بشناس چیزی رو که می خوای .
بهش فکر کن ، چه جوری میشه بدستش آورد ، چه راهی چه مسیری . بپرس ، مشورت بگیر . شاید خیلی دم دست تر از اون چیزی که تا حالا فکر می کردی باشه .
پاشو ، اگر چیزی رو واقعا میخوای و دائم توی کله اته بلندشو و راه بیفت تا بدستش بیاری . اگر نمیخوای کاری بکنی پس بشین سرجات صداتم درنیاد.
(با عرض پوزش ، من واقعا معذرت میخوام اما ) گور پدر بقیه . حرفها و نظرها و فکرای دیگرون رو بنداز سطل آشغال . زندگیه توئه به نقلعلی و قمرتاج چه ربطی داره .
وقتی میخوای شروع کنی بعضی اوقات این فکر میاد توی ذهن آدم که اگر همه این کارا رو کردم و نشد چی :
قال ربکم ادعونی استجب لکم .....
و پروردگار شما گفت بخواه تا برایت برآورده کنم .... 59 غافر

[ سه شنبه 28 خرداد ماه سال 1387 ] [ 00:21 ] [ محمدرضا ]

تا شقایق هست زندگی باید کرد

 

[ چهارشنبه 8 خرداد ماه سال 1387 ] [ 08:47 ] [ محمدرضا ]

روزی، وقتی هیزم شکنی مشغول قطع کردن یه شاخه درخت بالای رودخونه بود، تبرش افتاد تو رودخونه. وقتی در حال گریه کردن بود، یه فرشته اومد و ازش پرسید: چرا گریه می کنی؟ هیزم شکن گفت که تبرم توی رودخونه افتاده. فرشته رفت و با یه تبر طلایی برگشت.
'آیا این تبر توست؟' هیزم شکن جواب داد: ' نه' فرشته دوباره به زیر آب رفت و این بار با یه تبر نقره ای برگشت و پرسید که آیا این تبر توست؟ دوباره، هیزم شکن جواب داد : نه. فرشته باز هم به زیر آب رفت و این بار با یه تبر آهنی برگشت و پرسید آیا این تبر توست؟ جواب داد: آره.
فرشته از صداقت مرد خوش حال شد و هر سه تبر را به اوداد و هیزم شکن خوش حال روانه خونه شد. یه روز وقتی داشت با زنش کنار رودخونه راه می رفت زنش افتاد توی آب. هیزم شکن داشت گریه می کرد که فرشته باز هم اومد و پرسید که چرا گریه می کنی؟ اوه فرشته، زنم افتاده توی آب. '
فرشته رفت زیر آب و با جنیفر لوپز برگشت و پرسید : زنت اینه؟ هیزم شکن فریاد زد: آره!
فرشته عصبانی شد. ' تو تقلب کردی، این نامردیه '
هیزم شکن جواب داد : اوه، فرشته من منو ببخش. سوء تفاهم شده. می دونی، اگه به جنیفر لوپز 'نه' می گفتم تو می رفتی و با کاترین زتاجونز می اومدی. و باز هم اگه به کاترین زتاجونز 'نه' میگفتم، تو می رفتی و با زن خودم می اومدی و من هم می گفتم آره. اونوقت تو هر سه تا رو به من می دادی. اما فرشته، من یه آدم فقیرم و توانایی نگهداری سه تا زن رو ندارم، و به همین دلیل بود که این بار گفتم آره.

نکته اخلاقی: هر وقت مردی دروغ میگه به خاطر یه دلیل شرافتمندانه و مفیده

 

[ دوشنبه 6 خرداد ماه سال 1387 ] [ 08:32 ] [ محمدرضا ]
کارگران مشغول به کار در مراکز تولید نایلون‌های مشکی رنگ، مبتلا به انواع بیماری‌های ریوی، پوستی و سرطان‌های رایج هستند.

به گزارش «جهان»، نایلون‌های مشکی که برای استفاده شهروندان در اختیار آن ها قرار می گیرد، کاملا" غیر بهداشتی و سرطان زا است. کارگران مشغول به کار در مراکز تولید این‌گونه نایلون ها مبتلا به انواع بیماری های ریوی، عصبی، پوستی و سرطان های رایج هستند.
یک سرپرست مرکز تولید نایلون‌های مشکی در گفت و گو با«جهان»، گفت: این نایلون های مشکی ترکیبی از خون خشک شده، نایلون های اجساد سردخانه ها، لباس های به جا مانده از اجساد تصادف ها و انواع زباله‌های کثیف است.
وی افزود: متأسفانه هم خودم مبتلا به سرطان شده ام و هم تمام کارگرهای من مبتلا به انواع بیماری‌ها شده اند.
این سرپرست مرکز تولید نایلون های مشکی خاطرنشان کرد: من به طور کامل تولید این نایلون ها را کنار گذاشته ام و فکر می کنم بیماری سرطانم جریمه این عمل خلافم بوده است.
وی گفت: پس از مدت چند سال کار مداوم برای تولید این نایلون ها اکنون 2 تا 3 بار در روز خون بالا می آورم و خود را در چنگال مرگ می بینم.
وی در پایان با اشاره به اعلام وزارت بهداشت مبنی بر غیر بهداشتی بودن این نایلون‌ها، گفت: با این وجود تا امروز هیچ گونه نظارت جدی از سوی وزارت بهداشت برای جلوگیری از تولید و توزیع این نوع مواد خطرناک صورت نگرفته است ، اما امیدوارم وزارت بهداشت به طور جدی این مسئله را پیگیری کرده و بساط آن را جمع کند
.
 

[ دوشنبه 6 خرداد ماه سال 1387 ] [ 08:31 ] [ محمدرضا ]

یکی از راهبان صومعه ی اسکتا مرتکب خطای زشتی شد، وبرادران خردمند ترین  زاهدان را فرا خو اند ند تا درباره ی او داوری کند. راهب خردمند مایل نبود بیا ید، اما گروه برادران چنان اصرار داشتند، که سرانجام موافقت کرد. اما پیش از آن که جایگاه خود را ترک کند، سطلی را برداشت و در کف آن چند سوراخ ایجاد کرد. بعد آن را پر از ماسه کرد و به سمت صومعه راه افتاد. کشیش اعظم متوجه سطل شد و پرسید برای چه آن را آورده است. زاهد گفت:آمده ام تا درباره ی دیگری داوری کنم. گناهان من همچون ماسه های درون این سطل پشت سرم روان اند.اما از آنجا که به پشت سرم نمی نگرم و نمی توانم گناها نم را ببینم، می توانم درباره ی دیگری داوری کنم. راهبان بی درنگ تصمیم گرفتند جلسه ی محاکمه را ادامه ندهند.                                                           

        از کتاب مکتوب اثر پا ئو لو کو ئلیو


[ چهارشنبه 1 خرداد ماه سال 1387 ] [ 14:23 ] [ محمدرضا ]

پسر کوچکی ، روزی هنگام راه رفتن در خیابان، سکه ای یک سنتی پیدا کرد. او از پیدا کردن این پول بدون هیچ زحمتی، خیلی ذوق زده شد. این تجربه باعث شد که او بقیه روزها هم با چشمهای باز سرش را به سمت پایین بگیرد (به دنبال گنج) او در مدت زندگیش 296 سکه 1 سنتی،48 سکه 5 سنتی، 19 سکه ی10 سنتی، 16 سکه ی25 سنتی، 2سکه ی نیم دلاری و یک اسکناس مچاله شده 1 دلاری پیدا کرد.یعنی در مجموع 13 دلار و26 سنت پیدا کرد. ولی در برابر به دست آوردن این13 دلارو 26 سنت، او زیبایی دل انگیز 31369 طلوع خو رشید، درخشش157 رنگین کمان و منظره درختان افرا در سرمای پاییز را از دست داد. او هیچگاه حرکت ابرهای سفید را بر فراز آسمانها در حالی که از شکلی به شکل دیگر در می آمدند را ندید. پرندگان در حال پرواز ، درخشش خور شید ولبخند هزاران رهگذر، هرگز جزئی از خاطرات او نشد.

[ چهارشنبه 1 خرداد ماه سال 1387 ] [ 14:21 ] [ محمدرضا ]

براستی این سکوت چیست؟چرا ما برای اینکه چیزی نمیدانیم سکوت میکنیم ؟(اشاره دارد به خودم!!!!) برای آنکه به آرامش برسیم سکوت می کنیم حتی بعضی وقتها از شدت هیجان و احساسات زبان دیگر یاری انتقال حس ما نمی شود ما سکوت می کنیم و لبخند یا اشک یا بوسه را جایگزین آن می کنیم؟ براستی اگر در موسیقی سکوت و ضرب وجود نداشت چه فاجعه ای بوجود می آمد؟آیا خداوند هم سکوت می کند؟ چرا من باید بعد از نه ماه آشنایی با شفا خودم رو معرفی کنم؟اصلا سکوت خوب است یا بد ؟......
{قلب شما در سکوت و آرامش ، به اسرار روزها و شبها شناخت می یابد ولی گوشهایتان در حسرت و آرزویند که آوای چنین شناختی را که بر قلبهایتان فرود می آید ، بشنوند . 7}
عالم ما آدمها، عالم سکوت های سودمند است، عالم رازهای سربه مُهری که تنها اهالی دل می توانند نقاب از رخساره اش برگیرند. برای همین است که خطوط پنهانی در عالم ما ها وجود دارد که فهمیده می شوند اما دیده نمی شوند(آنچه اصل است نادیدنیست).{ فرهنگ سکوت، از جمله اموری است که انسان کمتر آن را تجربه کرده است1.} {سخن گفتن به موقع و سکوت نمودن به موقع نشانه عقل است.8}
عقل آدمی را به دره قال و قیل می افکند. در قلمرو محدود کثرت، هرچه هست سر و صداست. سکوت، از آن وادی عشق است
{نشود فاش کسی آنچه میان من و توست
تا اشارات نظر نامه رسان من و توست
گوش کن با لب خاموش سخن می گویم
پاسخم گو به زبانی که زبان من و توست
روزگاری شد و کس مرد ره عشق ندید
حالیا چشم جهانی نگران من و توست
گر چه در خلوت راز ِدل ما کس نرسید
همه جا زمزمه ی عشق نهان من و توست
این همه قصه ی فردوس و تمنای بهشت
گفت و گویی و خیالی ز جهان من و توست
نقش ما گو ننگارند به دیباچه ی عقل
هر کجا نامه ی عشق است نشان من و توست
سایه ز آتشکده ی ماست فروغ مه و مهر
وه ازین آتش روشن که به جان من و توست
2}
{اگر در مورد شما بد گفتند سکوت کنید .9}
توجه کردن به راز سکوت و پی بردن به ارزش و اهمیت آن، بدون برخورداری از ظرافت اندیشه و لطافت فکر امکان پذیر نمی باشد. در بسیاری از کتاب های عارفان، سکوت جایگاه بسیار ارجمندی دارد. مولانا از عارفانی است که به آفت های زبان توجهی ژرف دارد و سکوت را امری اخلاقی می شمارد. در سکوت اخلاقی، سالک طریق در هنگامه های درنوردیدن منازل مختلف، سکوت را در مقام عمل به کار می گیرد. او یقین دارد که پُر گفتن و درازه گویی و درازه پردازی از نشانه های مسلم کم خردی است. بسیار گفتن و مکرر گفتن به سالک طریق، فرصت و فراست محاسبه خویشتن خویش را نمی دهد.
{برای کسب گنج سکوت ، بارگاه دانش ات را بزرگتر بساز .
10}
در روایات آمده است که کمال العقل الصمت؛ به این معنا که وقتی عقل و خرد به کمال می رسد و آدمی به بلوغ عقلانی دست می یابد، خاموشی برمی گزیند و سکوت اختیار می کند. {یعنی هرگاه عقل کامل شود سخن هم کمتر می شود3
}
{یا درست حرف بزن یا عاقلانه سکوت کن .
11}
در عرفان های سرخپوستی و بودایی و شرقی و غربی نیز، این معنا وجود دارد که سالک و عارف می بایست دوره های سختی را برای کسب این مقام بکوشد و راه و روش سکوت را بیاموزد.
{سکوت، باغ خرد است.
12}
مشکل این جاست که آدمی به طور طبیعی نمی تواند خاموش باشد. هر چند که دندان به لب گزیده و خاموش به کنجی نشسته باشد، ولی در دل او غوغایی است که از بیرون او بیشتر است.
{گاهی سکوت بیش از هر استدلالی به ما کمک می کند 13
}
زرتشت با حرکت از دنیای مادی به دنیای اشراق چراغی را روشن کرد که بشریت تا به امروز از آن استفاده فراوانی برده است. زرتشت عالم صغیر انسانی را مشابه عالم کبیر می شناسد و شناخت عالم کبیر را تنها از طریق عالم صغیر ممکن می داند و اساساً همه اینها مبنی بر احادیثی است «من عرف نفسه فقد عرف ربه».
{ای شده غافل ز امر من عرف
چون خزان مغرور بر مشتی علف
سیر کن در نفس خود اندیشه ساز
کارها برخود مکن دور و دراز
هرچه در آفاق موجودات هست
همچنان تمثیل آن در انفس است
عالم صغری است آن بی آن و این
عالم کبری در انفس دان یقین
چون شدی زین عالمین آگاه تو
ره بری در قدرت الله تو
4 }
{به زبان اجازه نده که قبل از اندیشه ات به راه افتد.14}

{به غیر شهد خموشی کدام شیرینی است
که از حلاوت آن لب به یکدگر چسبد 5}
مولانا مخاطبان خود را به دو دسته تقسیم می کند؛ آنان که زبان رمز می دانند و آن ها که زبان رمز نمی دانند. ویژگی دیگری که مولانا به وسیله آن زبانش را متمایز می کند، موجز کردن سخن است. زبان کلامی نزد مولانا بسیار مهم است و همانند برخی از فرقه های عرفانی، زبان کلامی مورد تردید و شک قرار نمی گیرد؛ بلکه از آن استفاده می شود. در عین حال خاموشی هم یکی از ویژگی های زبان مولاناست. مولانا خاموشی را به بحر در برابر جوی سخن تشبیه می کند.
{خاموشند و نعره ی تکرارشان می رود تا پیش تخت یارشان 18}
در عالم او خاموشی به دو قسمت تقسیم می شود؛ یکی خاموشی اخلاقی و دیگری خاموشی مضمونی. خاموشی اخلاقی بر اساس ارتباط میان گفته پرداز و گفته شنود، ایجاد می شود. اما خاموشی مضمونی را برخی از مضامین بر زبان تحمیل می کنند. برای مولانا بهترین موضوعی که خاموشی در برابر آن رساتر از گفتار است، عشق است. در برابر وسعت مضامین ناب عاشقانه نمی توان سخن گفت. عشق، آنچنان بزرگ و عظیم است که در هنگامه ورود به قلب عارف، تکلم او را از وی می گیرد و به جای آن نعمت ارزشمند و بی بدیل تکلیم را به وی ارزانی می بخشد.
{هنگامی که در سکوت شب گوش فرا دهی خواهی شنید که کوهها و دریاها و جنگلها با خود کم بینی و هراس خاصی نیایش می کنند.15}
سکوت قطع ارتباط نیست؛ در سکوت ارتباط تداوم پیدا می کند، اما در سطح و لایه ای دیگر است. البته می باید تمایزی ظریف میان خاموشی و سکوت قایل شد و آن این که خاموشی بخشی از سکوت است. خاموشی آن بخش کلامی و بیرونی سکوت است. چه بسیار افرادی که خاموشند ولی ساکت نیستند
همه اجزای جهان در تسبیح و تقدیس حضرت حق تعالی به سر می برند. اگرچه گاه، جهان را ساکت می پنداریم ولی همه هستی از غلغله های مستانه ای لبریز است که جز گوش حق نیوش نمی تواند زیبایی این همه ترانه عاشقانه مستمر را بشنود. برای شنیدن تسبیح جهان، می باید به سکوت، دل داد و از های و هوی اشیاء و اصنام و اغیار دل برداشت.
{دوش مرغی به صبح می نالید
عقل و صبرم ببرد و طاقت و هوش
یکی از دوستان مخلص را

مگر آواز من رسید به گوش
گفت باور نداشتم که تو را
بانگ مرغی چنین کند مدهوش
گفتم این شرط آدمیت نیست
مرغ تسبیح گوی و من خاموش 6}
{دلتنگی های آدمی را باد ترانه ای ساز میکند رویاهایش را آسمان پرستاره نادیده میگیرد هر دانه برفی به اشک نریخته می ماند سکوت سرشار از سخنان ناگفته است از حرکات ناکرده اعتراف به عشقهای نهان و شگفتیهای بر زبان نیامده در این سکوت حقیقت ما نهفته است حقیقت تو و من 16 }
{{میزانهای سکوت در واقع زمان انتظار نیستند بلکه زمانی برای درک اهمیت صدایی که شنیده ایم، هستند.در واقع سکوت، یکی از رنگهای موجود در جعبه رنگ آهنگساز است. به کار گرفتن سکوت، بخشی از تکنیک یا فوت و فن به شمار میرود. به کار گیری سکوت برای مدت بسیار کوتاه (در حد یکی دو ضرب) یا مدت بیشتر (میزان بعد از میزان)، هر یک تاثیری متفاوت بر روی شنونده باقی میگذارند. چند ضرب سکوت، میتواند اشتیاق شنونده را نسبت به آنچه خواهد شنید افزایش دهد. به این ترتیب سکوت میتواند موجد حس انتظار و پیش بینی باشد.اگر ما این دو عامل را به عنوان تنش و رهایی در نظر بگیریم، سکوتی که پس از یک عبارت موسیقایی میآید میتواند شنونده را از تنش ایجاد شده توسط موسیقی رها سازد و از طرف دیگر میتواند با در انتظار نگه داشتن شنونده برای شنیدن عبارت بعد، خود عامل بروز تنش باشد. علاوه بر اینها، سکوت با کاستن از درهم ریختگیهای صوتی، به هر عبارت صوتی رنگ میبخشد. هنگامی که در هنگام گفتگو، طرفین مکالمه تنها به ابراز عقیده مداوم بپردازند و کلمات از دهانشان به بیرون پرتاب شود، فضایی خفه ایجاد میکند، موسیقی نیز همینطور است، در این حالت موقعیت شنونده بسیار غیر قابل تحمل میشود. دانستن این که چه زمانی و به چه مقدار از سکوت استفاده کنیم، بخشی از یک مکالمه موفق و یکی از مهمترین تواناییهای هر موسیقی دانی است.اگربا دقت بیشتر به تعدادی از قطعات موسیقی محبوب خود گوش دهید، متوجه خواهید شد که بهترین موسیقی دانان چگونه از سکوت استفاده میکنند.هنرمندان بزرگ دارای تکنیکهایی بی نقص هستند، اما تمام آنها علاوه بر آموختن چگونه نواختن، استفاده به جا از سکوت را نیز می آموزند. آهنگسازان دانا، تمام ایده های عالی خود را یک باره بر بوم نمیریزند تا تصویری بدرنگ از آن حاصل شود و تجربه شنونده به چیزی ناگوار مبدل شود. این هنرمندان میدانند چگونه به تبادل کامل و واضح ایده های خود بپردازند.سکوت را به عنوان یکی از رنگهای موسیقی بشنوید زیرا سکوت، هنگامی که به درستی به کار برده شود، یک رنگ است. 17}}


1- میشل فوکو (فیلسوف معاصر فرانسه)
2- هوشنگ ابتهاج
3- حضرت علی (ع)
4و18- مولانا
5- صائب تبریزی
6- گلستان سعدی
7و9و15- جبران خلیل جبران
8و12- سقراط
10- ارد بزرگ
11- ژرژهربرت
13- منتسکیو
14- شیلون
16- مارکوت بیگل

17- نوشته تیرانفگر

[ سه شنبه 31 اردیبهشت ماه سال 1387 ] [ 19:35 ] [ محمدرضا ]

امسال هم چون سال ِ گذشته موسم ِ آمدنش فرا رسید.
فصل ِ دیده شدن اش.
و من دوباره دیدم اش،
دوباره خدا نشونم داد،
زیبا بود،
به معنای واقعی "زیبا"،
باز هم نقطه ی شروع و پایانش معلوم نبود.
باز هم "لحظه" که می گذشت کامل و کاملتر می شد،
همون جای همیشگیش بود،
همون جای همیشگی.
همون جای آشنا.
بهم گفت بنویسش،
بهش گفتم بگذار تا هست زندگیش کنم،
گفت با ما زندگیش کن، با ما سهیم اش شو،
با مایی که نمیبینمش،
از خودم پرسیدم تو دلم، تا هست زندگیش کنم؟
مگه موقع هایی که سر ِ جاش نیست کجاست؟
مگه وقتی ما نمیبینیمش جایی جز تو جای همیشگیش قرار داره؟
فقط این ماییم که قادر به دیدنش نیستیم..
یا وقت ِ دیده ی ما شدنش فرا نرسیده هنوز..
مثل ِ امروز ِ من..
جلوی شرکت تو پیاده رو واستاده بودم،
عصر ِ جمعه ی عجیب دلگیری بود..
روزها بود که ندانسته داشتم انتظاری چیزی ندانسته تر رو می کشیدم..
و حالا،
دلم می خواست جلوی یکی یکی آدمهای نا امیدی رو که با چهره های عبوث و در هم فرو رفته، بی تفاوت از جلوم رد می شدند و تو دلشون غصه هاشون رو مرور می کردند– غصه هایی شاید از جنس ِ قسطهای عقب افتاده یا .. بود - ، روبگیرم و دستشون رو بگیرم تو دستم و با دست ِ دیگه ام و با سوی انگشتم نشونشون بدم سوی جای همیشگیش رو..
ازشون بخوام وبهشون بگم به پاتون می افتم وایستید،
التماستون می کنم سرتون رو بلند کنید..
التماستون می کنم فقط نگاه کنید..
لحظه ای " درنگ " کنید..
بخصوص بچه هایی که همراه ِ پدر یا مادرشون از جلوم رد می شدند،
بخصوص اون دختر بچه ی 4،5 ساله ای که دست ِ پدرش رو گرفته بود و عینک به چشم داشت و دامن ِ قرمزی به تن و هی شیرین زبونی می کرد و هی غر می زد..
و او..
دلم آتیش گرفت وقتی بهم گفت که هیچوقت رنگین کمون ِ واقعی ندبده..
اما من،
دومین بار بود که میدیدمش،
یعنی درک اش می کردم.
بهش گفتم بچه هم بودم رنگین کمونای زیادی دیدم به گمانم،
ازم پرسید که از کجا معلوم اون رنگین کمونای دنیای کودکی از رنگین کمونای توی کتاب نقاشی ها و داستانها نبودن؟
یا رنگین کمونای توی کارتون های زمان ِ کودکی..
نمیدونستم چی جوابش رو بدم،نمیدونستم..
اما این بار،
تمام ِ احساس هایی که در لحظه درمن جان می گرفت واقعی بود و جاری..
نه کتاب ِ داستان و نقاشی در کار بود و نه کارتونی..
تنها زیبایی و " امید " بود که از قوس ِ زیبای کمان ِ رنگین ِ آسمانها می تراوید.
تجلی عینی و واقعی از واژه ی " امید " و " زیبایی " و بس..
راهی که به مقصدی نمی انجامید جز " نور "
کثرتی از انوار که در نهایت ِ یگانگی پرتوی از نوری یگانه بیش نبود.
داشتم به این فکر می کردم- وقتی که قوس ِ زیباش داشت کامل می شد -
به منظره ای دیگر که از دیدنش سیری نداشتم..
و بارها و بارها عطش ِ فروکش ناپذیر ِ چشم دوختن به آن چشم انداز ِ زیبا تاکید وسفارشم شده بود و خودم هم به درک و باورش رسیده بودم،
چشم دوختن ِ به این اتفاق ِ از جنس ِ نور،
"کعبه" را به نظاره نشستن را در برابر ِ دیدگان ِ بیقرار و بی تابم متجلی می ساخت
و تداعی ام می کرد.





ای خدای ِ نزدیکتر از رگ ِ گردن به من..
تنها از تو " لیاقت " و توان ِ شکر ِ داده های بی انتهایت را می طلبم..
چشم ام می گشایی..
روحم به پرواز در می آوری..
در لحظه مسافرم می کنی و میبری و بازم می آوری..
دستم می گیری و در لحظه در عرشت به ضیافتم فرا می خوانی..
دم بر نمی آورم..
خود را رها می کنم.
وقتی " تو" هستی،
وقتی " دوست " هست،
" واژه " هست،
" برادر" هست،
" امید " هست،
" رنگ " هست،
" آسمان" هست،
" زندگی " هست،
" عشق " هست،
و " ایمان " هست و " تو " هستی و " تو " هستی و " تو " هستی..
مرا به نام فرا خوانده ای وقتی..
چگونه بمانم؟!
چگونه بنالم؟!
چگونه به ناتمام ام رضا دهم؟!
چگونه راضی شوم به اینگونه بودنی..
مرا جز عرصه ی عرش ِ کبریایی ات راضی ام نمی کند..
من جز به کمتر از " تو " راضی نمی شود روح ِ عاصی و جان ِ بی قرار و جدا افتاده ام..
مرا راه می دهی،
مرا راه می دهی و راه را نشانم می دهی..
چگونه بمانم؟!
چگونه نیایم؟!
چگونه بودنم را به کمترین هایی که از آن ِ من نیست و وصله ی ناجور ِ نافرمی بیش نیست بیالایم؟
چگونه شکوه کنم!
کم بیاورم!
نا امید باشم!
خسته باشم!
اینهمه ای که بخشیده ای و نمی بینم و نمیدانم و هنوز به درکش نرسیده ام تا کجا هایم کافیست ومی آوردم و من بی خبر ِ آنم..
مرا ببخش..
هیچ آبی را یارای فرو نشاندن ِ این آتشی که در من نهاده ای نیست که نیست..
و هیچ یاسی را توان و یارای در افتادن با امیدی که در دلم نشانده ای..
و از آدمها زیاد بد عهدی دیده ام و تنها تویی که درتحقق ِ وعده های راستین و نورانی ات هیچ خللی وارد نیست و وفای عهدت بر من عیان است و جان ِ جانم بی قرار ِ لایق ِ وفای عهد ِ چون تویی بودن و تو را به تمام زندگی کردن..
تا همیشه یی که هستی هم که بنویسم پایانی ندارد " حرف " هایم با " تو "
به نام ِ نامی ِ امید ِ رهایی از تاریکی هایم،
به نام ِ نامی ِ " نور " ات سکوت می کنم،
و در دل به هزار آوای خاموش می خوانمت..

-------------------------
چه بگویم که غم از دل،
برود چون تو بیایی..


پ.ن : چقدر گرفت دلم هنگامی که پرنیان توی قسمتی از پست ِ خیالش نوشته بود:

"وقتی توی یه شهر شلوغ و پر از دود و خستگی زندگی میکنی دیدن بارون یا یه تیکه ابر زیبا از بالای آجرهای دیوار ، یا یه دونه ستاره کوچولو که نمی دونم چه جوری توی این همه دود و دم هنوز جلوه گری میکنه ، غنیمته.. "


[ شنبه 28 اردیبهشت ماه سال 1387 ] [ 13:58 ] [ محمدرضا ]

 

بالاخره و بعد از مدتها بحث و جدل، با رانندگی زنان در عربستان موافقت شد.

به گزارش «فردا» و به نقل از القبس، مجلس شورای عربستان با رعایت شرایط خاصی به زنان عربستانی این اجازه را داده است که این

شرایط عبارتند از:

 الف: شرائط عمومی

 

 -۱ زن راننده حداقل 30 سال سن داشته باشد
 -2 
ولی زن(شوهر یا پدرش)با رانندگی او رسما موافقت کنند
 -3 
گرفتن گواهینامه از مرکز آموزش رانندگی مخصوص زنان
 -4
لباس زن راننده باید بدون هیچگونه زینت باشد
 -5
اجازه رانندگی زنان فقط شامل نواحی داخل شهر است و در بیرون شهر و حتی روستا ها و حومه شهر اعتبار ندارد مگر اینکه یکی از محارم همراه او باشد
  -6
زنان تنها از روز شنبه تا چهارشنبه، و از ساعت 7 صبح تا 8 شب اجازه رانندگی دارند. روزهای پنج شنبه و جمعه از ساعت 12 ظهر تا 8 شب
 -7 
زن راننده حتما باید همراه خود تلفن داشته باشد تا در مواقع ضروری استفاده کند
 -8 
تماس با مرکز رانندگی زنان هنگام بروز هرگونه مشکل مزاحمت یا خرابی اتومبیل
 -9 
پرداخت مبلغ مشخصی به مرکز رانندگی زنان جهت هزینه نعمیرات و گواهینامه

 

ب:دستورالعملهای اجرایی مسولان

 

 -1 ایجاد بخش راهنمایی و رانندگی زنان ویژه رسیدگی به مزاحمتها و تعدی به رانندگان زن و پاسخ به تماسها
 -2 
ایجاد یک خط تلفن رایگان برای تماسهای مربوط
 -3 
ایجاد مراکزی در داخل هر شهر برای بخش رانندگی زنان و با نظارت مقامات دینی 
 -4
تاسیس شرکتهای متخصص برای خدمات مربوط وفرهنگ سازی برای زنان راننده
 -5 
تمدید سالانه گواهینامه زنان و اخذ مبلغ معین برای هر سال
 -6
ماموران راهنمایی و رانندگی مطلقا حق صحبت با رانندگان زن را ندارند و در صورت بروز تخلف باید با مرکز رانندگی زنان تماس بگیرند تا آنها با راننده زن صحبت و احیانا برخورد کنند
 -7 
برخورد شدید و تعقیب قانونی کسانی که این قوانین را جدی نگیرند.چرا که تمسخر این قوانین شوخی با امنیت نظام وهتک حرمت نوامیس است.

ج:جرائم متخلفان

 

الف:عمومی:
 -1 
کسانیکه به هر دلیل با راننده زن صحبت کنند به حبس حداقل یک ماه همراه با جریمه مالی محکوم خواهند شد
 -2
کسانی که سعی در تحریک زنان راننده و اذیت کردن آنها در هنگام رانندگی از قبیل خارج کردن از جاده و.. نمایند به حبس حداقل 12 ماه همراه با جریمه مالی محکوم خواهند شد.
 -3 
کسی که راه را بر رانندگان زن ببند به حبس به مدت یک روز همراه با چریمه مالی محکوم خواهند شد.
ب:جرائم راننده:

در صورت انجام هرگونه عمل مخالف با آداب وسنن و شرع از سوی رانندگان زن
 -1
بار اول گواهینامه به مدت 6 ماه توقیف می شود و جریمه بین 500 تا 1000 ریال محکوم می گردد.و همچنین تعهدی مبنی بر عدم تکرار از او اخذ خواهد شد
 -2
اطلاع رسمی به ولی زن از طریق هیات امر به معروف و نهی از منکر


[ جمعه 27 اردیبهشت ماه سال 1387 ] [ 08:51 ] [ محمدرضا ]
بارون میباره ، صدای نم نم بارون که بنظرم یکی از بهترین سمفونی های دنیاست همه جا رو پر کرده
اما من فقط صداش رو میشنوم و برخورد قطراتش رو با روحم احساس میکنم
خدا کنه همینطور بباره ، خدا کنه همه زشتی ها و سیاهی ها ، تمام گرد و غبار رو با خودش ببره ، خدا کنه بباره .
بارون که میاد دل آدم آروم میگیره انگار مطمئن میشی که تمام سیاهی ها پاک میشن از صورت آسمون .
دوباره آبی ، آبی ، آبی ...، پاک ِ پاک از هر غبار
وقتی اون نقاب سیاه رو از صورتش برمیداره ، قشنگتر میشه

وقتی توی یه شهر شلوغ و پر از دود و خستگی زندگی میکنی دیدن بارون یا یه تیکه ابر زیبا از بالای آجرهای دیوار ، یا یه دونه ستاره کوچولو که نمی دونم چه جوری توی این همه دود و دم هنوز جلوه گری میکنه ، غنیمته

با بارون آدم احساس زنده بودن میکنه ، انگار طبیعت هنوز در شهر ما جریان داره ، بارون به نظر، تنها میراث طبیعت ِ که برا ی شهر آلوده ی ما باقی مانده .

ایکاش من هم میتونستم تمام لایه های وجودم رو به زیر بارون ببرم ، کاشکی بشه ...
خدا رو شکر به خاطر هر دانه اش هزاران بار شکر
این باران زیبا خبر از بارانی میده که بر جانها میباره ، بارانی که جانها را برا ی همیشه در ترنمی خوش باقی میگذارد و زمین وجودمان را تر میکند ، انگار بارن میدونه چی میگم ، داره تندتر از پیش میباره .زمزمه میکنم :

به صحرا شدم عشق باریده بود و زمین تر بود ، آنچنان که پای بر برف فرو میشود بر عشق فرو میشد

بگذار فکر کنم
باران برا ی من میبارد
و صبح روشنی اش را به چشمانم میبخشد
بگذار خیال کنم، باد، دست به موهایم میکشد
و غنچه های نیمه باز به من نگاه میکنند
بگذار خیال کنم ....
[ چهارشنبه 25 اردیبهشت ماه سال 1387 ] [ 19:45 ] [ محمدرضا ]
یک مردِ روحانی، روزی با خداوند مکالمه ای داشت: "خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟"
خداوند آن مرد روحانی را به سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها را باز کرد؛ مرد نگاهی به داخل انداخت. درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن یک ظرف خورش بود؛ و آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد.!
افرادی که دور میز نشسته بودند بسیار لاغر مردنی و مریض حال بودند. به نظر قحطی زده می آمدند. آنها در دست خود قاشق هایی با دسته بسیار بلند داشتند که این دسته ها به بالای بازوهایشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پُر کنند. اما از آن جایی که این دسته ها از بازوهایشان بلند تر بود، نمی توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند..
مرد روحانی با دیدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگین شد. خداوند گفت: "تو جهنم را دیدی!"
آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد. آنجا هم دقیقا مثل اتاق قبلی بود. یک میز گرد با یک ظرف خورش روی آن، که دهان مرد را آب انداخت!
افرادِ دور میز، مثل جای قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و تپل بوده، می گفتند و می خندیدند. مرد روحانی گفت: "نمی فهمم!"
خداوند جواب داد: "ساده است! فقط احتیاج به یک مهارت دارد! می بینی؟ اینها یاد گرفته اند که به همدیگر غذا بدهند، در حالیکه آدم های طمع کار تنها به خودشان فکر می کنند!"
 
این وبلاگ مطلب را ازجای دیگری نقل می کند و مسئولیت منبع علمی ودینی مطلب با نویسنده ی اصلی است
[ چهارشنبه 25 اردیبهشت ماه سال 1387 ] [ 19:43 ] [ محمدرضا ]

<< 1 2 3 4 5 6 7 >>

.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

زیارلو یکی از روستاهای استان آذربایجان شرقی است که در دهستان چهاردانگه بخش هوراند شهرستان اهر واقع شده‌است.

*********
همه ما افکار و مشکلات و دردهایی داریم که در زمانهای مختلف متفاوت است و تحت تأثیر ویژگی خاص آن زمان! و من هم مثل یکی از افراد جامعه چنین هستم و بسته به افکار و مشکلات ودردهایم در زمانهای مختلف مطالبی را پیدا می کنم و در این وبلاگ قرار می دهم چون می دانم ما در هر مشکل و فکری که باشیم همدرد و هم فکر ریادی داریم .
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 22288